محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

خبرهای ویژه

شیرینتر از عسل سلام به روی ماهت.حالت چطوره نفسم؟خیلی وخته که از شولوغیات شیطنتات برات ننوشتم.آخه عید نزدیک بودو خونه تکونی واجب!باتو گل پسرمم زیاد نمیتونستم کار کنم یه امتحان کوچولو هم داشتم که باید درسشو میخوندم برا همین امروز که چهارم عید هست برات مینویسم. یه خبر خوب اینکه عسل مامان از تاریخ ١ اسفند میتونه چهاردستوپا حرکت کنه.قربونه حرکتت بشم که مثل این سربازا داری سینه خیز میری.اولین باری هم که حرکت کردی میرفتی که کنترل تلوزیون رو برداری عاشق کنترل،موبایل،تلفن(سیمش)،دوربین واینجور وسایلی.                      ...
12 فروردين 1393

پایان 6 ماهگی

عزیز دلم،خوشگل پسرم شما روز به روز بزرگتر میشی و من عاشقتر... هر روز شاهد خنده هات،شیطنت هات،صدا درآوردنات و...هستم وهر لحظه به عشقم اضافه میشه عشقی که هر چقد شکرش رو کنم بازم کمه. خدایا هزار مرتبه شکر به خاطر نعمتی که به ما دادی ماهه شدی جیگرم ٦ماهی که خیلی زود گذشت و الان پا گذاشتی به هفتمین ماه از زندگیت.١٩ اسفند بردیم تا هم وزن و قدت کنترل بشه وهم واکسنت رو تزریق کنن.نسبت به ماهای پیش وزنت زیاد بالا نرفته کیلو وزنت سانت قدت سانت دور سرت بردمت اتاق واکسن که گفتن مسئولش نیست و روز بعد بیارین.خوشبختانه امروز جون سالم به در بردی شولوخ امتحانم رو که دادم دوباره بردیمت و بازم خانم او...
12 فروردين 1393

محمد امین تو لباس مامان وباباش!

عزیز دلم مامان جونیات لباسای بچگیمونو ینی لباسای من و بابایی رو یادگاری نگه داشته بودن منم همونا رو که روزی هم قدوقواره ی تو بودیم والان شدیم مامانو بابا تنت کردم تا یادمون بمونه و یادت بمونه که چه قدی بودیم و الان چی شدیم.از همین جا دست مامانو بابامو میبوسم که خیلی زحمتمو کشیدن                                                            &...
12 فروردين 1393

بدون عنوان

برام هیچ حسی شبیه تو نیست..  کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه..  همین که کنارت نفس میکشم   برام هیچ حسی شبیه تو نیست..  تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه..  تو زیباترین آرزوی منی          ...
1 اسفند 1392

اولین مسافرت سه نفره

سلام عشق مامان حالت چطوره عزیز دلم؟ نمیدونم کی این خاطراتت رو میخونی اصن وقتی میخونی،من هستم یا نه؟ به هر حال میخوام بدونی با همه ی عشقم اینا رو برات مینویسم ایشالا زنده باشیم و روز به روز بزرگ شدن و پیشرفتت رو ببینیم. خب گلم برات بگم از مسافرتمون که از یه هفته پیش میخواستیم بریم ولی هر روز یه موردی پیش میومد و موندگار میشدیم. جای دوری هم نمیریما ولی چی بگم از صبر بابا صابرت بالاخره قرار شد که امروز چهارشنبه راه بیوفتیم.صبح زود ساعت 4یا5 باورت میشه؟؟؟ صب ساعت از خواب بیدار شدیم بعد که دیدیم دیرمون شده گفتیم صبحونمون رو هم نوش جان کنیم وبعد راه بیوفتیم.کم کم وسایلمون رو جم کردیم وسرانجام ساعت9.30 راه افتادیم    &n...
30 بهمن 1392

روزمره گی های 5 و 6 ماهگیه نفس مامان

نفس مامان الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم خوابی البته بعد از کلی آواز که بابایی رو هم بد خواب کردی وبالاخره گرفتی و خوابیدی.کم کم داری شلوخ میشی. با حرکاتت با خنده هات با صدا درآوردنات دل از همه میبری.هزار ماشالا خون گرمم هستی و با همه بازی میکنی. تو این ماه دستای کوچیکِ تپلت به پاهات میرسه وقشنگ میتونی نگهشون داری.بفرما اینم نمونه هاش                                              &nbs...
6 اسفند 1392

پنجمین ماه از تولدت

سلام پسر مامان   ماهگیت مبارک عزیزه دلم امروز وارد پنجمین ماه زندگیت شدی .امروز  صبح که واکسن زدی و گریه کردی خیلی غصه خوردم قند عسلم . دردت اومد مامانی؟ الهی بمیرم . در عوض دیگه مریض نمیشی پسرم. خدا رو شکر حالت بهتر از اون سریه. فدات ب شم که طاقتت در برابر واکسن بیشتر شده مرد مامان خانم پرستار قد و وزنت رو گرفت ماشالله خیلی خوب پیشرفت کردی و مرد شدی مامانی     تو پایان ماهگی قد ت وزنت  . و دور سرتم سانت شده. ماشالا هزار ماشالا رشدت داره خوب پیش میره. تنها مشکلی که بعداز واکسن پیدا کردی اسهال گرفتی که...
12 فروردين 1393

روزمره گی های 2

چن وقت بود که تلاش میکردی که برگردی ولی خودت تنهایی موفق نمیشدی.امروز عصر دوتایی خونمون بودیم که بعداز عوض کردن پوشکت خواستی برگردی که تونستی و برگشتی.انقد خوشحال بودم که نگو. بعداز اینکه برگشتی خودتم انگار باورت نمیشد چشات برق داشتن و حس پیروزی داشتی انگار بعدش نیم دور دوره خودت چرخیدی و بعد خسته شدی. مامان و بابا بزرگا هم مثل من خوشحال بودن و همگی مثل شما دراز کشیده بودن که گردنت درد نگیره. چن وقتی رو که کمتر بیرون رفتیم به خونمون عادت کردی و هرجاکه میریم زیاد راحت نیستی و مجبور میشیم شب رو برگردیم خونمون.وای این روزا هم خوابو خوراکت خورده بهم که زودتر از ساعت 2شب نمیتونی بخوابی.دیگه منو باباهم به خاطر شما گل...
1 اسفند 1392

شب یلدا

گل ‍‍پسر مامان شب چله رو هم پشت سر گذاشتیم.روز جمعه آنا اینا اومدن و تو خونه خودمون چله گرفتیم که انا  برات  2تا پیرهن و یه شلوار خریده بود. و فرداش رفتیم خونه مامان جون.عصرش رفتیم دکتر آخه انگار دوباره سرماخوردی دکتر گف حالت خوبه و زیادی نگران شدیم ولی چون دفه قبل خیلی اذیت شدی این سری زود بردیمت که بدتر نشی.دکتر وزن و قدتم اندازه گرفت که ماشالا خوب تپل شدی.8 کیلو 63 سانت برگشتیم و برگشتن همانا و گریه ی جناب عالی همانا. فقط سرپا نگهت داشتیم.مجال ندادی یه خورده هندونه بخوریم یا یه عکس ازت بگیریم.خوب شد این چن تا عکس رو بابایی گرفت ولی حیف که گریه هات نذاشتن کنار میز یلدا هم عکسی برای یادگاری...
28 بهمن 1392

روز مره گی های قند عسل

قند عسل مامان روز به روز که بزرگتر میشی شیطونتر و بانمک تر میشی.کم کم داری با صدای بلند میخندی و قنده دلمو آب میکنی.مثل خاله معصومه هم از زانوهات قلقلکت میاد که وقتی میخوایم بخوریمشون با صدا میخندی.به خاطر شیرین زبونیاتم که پشت تلفن به آنا میگی دلشون میخواد هر روز اینجا باشن.دیشب میگفت بدین این فندق رو ما باخودمون ببریم دیگه تن تند نیایم. ولی مگه میشه؟؟؟ حتی یه لحظه هم نمیتونم تنهات بذارم. چند روز پیش که به شیکم خوابونده بودمت سعی کردی رو بالشت بخزی ولی برعکس رفتی و به پشت خزیدی.چن بارم سعی کردی برگردی ولی فعلا به کم بابا این کارو انجام میدی دیگه به خاطر سرما هم بیرون نمیریم و مامان و بابا بزرگا میان دیدنمون.البته ب...
1 اسفند 1392